پارسایی همزمان با اجرای «آرزوهای کوچک» مطرح کرد: اقتدار مادرانه غزل شاکری /خط قرمزم بچهها بودند

حسین پارسایی گفت: نمایش «آرزوهای کوچک» برای من یک اثر نمایشیِ معمولی نیست؛ یک قرار همدلی میان ما، تماشاگران و کودکانی است که حق دارند به فردای خود لبخند بزنند و این نمایش ثابت میکند تئاتر میتواند هم هنر باشد، هم سرگرمی و هم دستِ یاریِ جامعه در سخت ترین روزها باشد.
به گزارش روزنه هنر از ایسنا، حسین پارسایی که این روزها در تالار وحدت نمایش «آرزوهای کوچک» را روی صحنه دارد، در پاسخ به اینکه چه شد این نمایش را به صحنه برد گفت: ماجرا برای من همیشه یک نقطه آغاز مشخص داشته است: انسان، رنجهایش و کورسوی امیدی که هرگز خاموش نمیشود. وقتی سالها پیش «الیور توئیست» را روی صحنه بردم، دیدم که قصه یک کودک بیسرپرست و رهاشده در خیابانهای مهآلود لندن، چگونه میتواند قلب هزاران تماشاگر ایرانی را به لرزه بیندازد. بعدها در «بینوایان» با کوزت و گاوروش، این دغدغه عمیقتر شد. همیشه با خودم میگوفتم: ادبیات جهان پر از این آینههاست، اما بچههای خودمان چه؟ کودکانی که هر روز سر چهارراهها، در گوشه و کنار این شهر بزرگ و زیر بار زندگی قد خم میکنند، سهمشان از صحنه تئاتر چیست؟ ایدهی ساخت «آرزوهای کوچک» از همینجا جوشید تا یک بدهی عاطفی را به کودکان آسیب پذیر و محروم از پدر و مادر این سرزمین ادا کنیم.
خط قرمزم این بود که بچهها را قربانی نشان ندهیم
او در پاسخ به اینکه مرز بازنمایی قصه واقعی و تلخ بدون آسیب به کرامت انسانی کودکان چطور حفظ میشود؟ تصریح کرد: خط قرمز من با نویسنده اثر این بود که بچهها را محروم و قربانی صرف نشان ندهیم. من معتقدم رنج اگر بدون اراده و عاملیت انسانی تصویر شود، ترحمبرانگیز و تحقیرآمیز است؛ اما اگر با امید، رویا و شجاعت زیستن پیوند بخورد، کرامت میسازد. ما اشک تماشاگر را هدف نگرفتیم؛ وجدان و بیداری او را نشانه رفتیم. دیالوگها بر اساس مویه های بی سرانجام کودکانه نیست بلکه بر پایهی حق زیستن و سرکشی معصومانه در برابر سرنوشت آنان شکل گرفت.
پارسایی در پاسخ به اینکه شخصیتپردازی در نمایش «آرزوهای کوچک» چقدر متکی بر مستندات واقعی و پژوهش میدانی بوده و چقدر تخیل نمایشی؟ گفت: قصهها همه پروندههای واقعی است و اتفاق افتاده است. کاملاً برآمده از نبض واقعی جامعه امروز. من و گروه پژوهش متن و نویسنده ساعتها پای روایتهای مستند این کودکان نشستیم. اما درام این نمایش وفاداری کورکورانه به واقعیت عریان نیست؛ واقعیت مادهی خام این قصههاست که در تخیل شاعرانه نویسنده و زبان موزیکال به نمادهایی ذهن آشنا تبدیل شدند.
او درباره عنوان «آرزوهای کوچک» خاطرنشان کرد: آرزوهایی که برای من و شما معمولیترین و بدیهیترین عناصر زندگی روزمرهاند برای کودکان محروم از پدر و مادر تبدیل به دستنیافتنیترین رویاها شدهاند. این عنوان طعنهای است به وجدان جامعه که چطور سادهترین نیازهای یک انسان در سایهی فراموشی ما به آرزوهایی محال تبدیل میشوند.
آرزوهای کوچک اعتراف صادقانهای است
پارسایی در بخش دیگری از این گفتوگو درباره رویکرد اثرش توضیح داد: شاید به نظر دو جهانِ بهظاهر متفاوت باشد اما از یک سرچشمه برخوردار است. همانطور که تئاتر ایران به ابعاد حماسی، غرور و هویت ملی نیاز دارد و داستان سیاوش و پهلوانان این خاک بر صحنه جان میگیرند. تئاتر نیز باید مرهمی باشد بر زخمهای عمیق مردمان این روزگار سخت، یادمان نرود که میان تمام آرزوهای بزرگی که در سر داریم، گاهی نجات یک آرزوی کوچک تمام رسالت انسان بر روی زمین است. گاهی صحنه به یک زیارتگاه عاطفی تبدیل می شود. آرزوهای کوچک اعتراف صادقانهای است به اینکه اگر تئاتر نتواند اشک چشمی را پاک کند یا دستی را بگیرد، کالبدی بیجان بیش نیست. یادمان باشد در اطراف ما کودکانی زندگی میکنند که تمام جهانشان در یک چهارراه، یک گونی بازیافت، یا شبهای یخزدهی پیادهروها خلاصه شده است. فراموش نکنیم تئاتر هنوز یک خانواده است و همیشه میتواند نبض تپندهی دردهای بیصدا باشد.
این کارگردان در پاسخ به اینکه عواید این اجراها دقیقاً کجا میرود؟ پاسخ داد: تمامی درآمد حاصل از فروش بلیتهای این نمایش، بدون کسر سود تجاری، مستقیماً صرف امور نیکوکاری برای کودکان بیسرپرست و بدسرپرست میشود. برای این کار هم از طریق همراهی حامیان و نهادهای امین، مردمی و خیریه دیگر اقدام کردیم تا مطمئن شویم این کمکها شفاف و هدفمند به دست بچهها میرسد. حضور شبانهی چهرههای هنرمند در پایان اجراها هم برای همین است تا تالار وحدت به یک پایگاه بزرگ همدلی برای ترویج فرهنگ نیکو کاری تبدیل شود.
پارسایی در پاسخ به اینکه داستان، لحن اثر و موسیقی فضایی تلخ اما روشن دارد. چطور به این تعادل رسیده است؟ گفت: در واقع حرکت روی تیغ دولبه است، یکسو پرتگاه سیاهنمایی و بنبستِ یأس است که مخاطب را ویران و منفعل میکند، و سوی دیگر باتلاقی به اسم ترحمِ کاذب که درد را تقلیل میدهد و آن را شبیه یک دلسوزی شیک و گذرا میسازد. ما از همان نخستین جلسات با محمد کوهستانی تصمیم گرفتیم صرفا به سراغ زیباییشناسی امید در دل فاجعه برویم. این اتفاق تنها از مسیر یک همآفرینی سهگانه و پیوند دقیق میان کلمه، ملودی و فرم و کارگردانی ممکن شد. ما در متن نیازمند شأن انسانی به جای مرثیهسرایی بودیم.
تا شخصیتهای کودک را سست و بی اراده ترسیم نکنیم بلکه کاراکترها صاحب کرامت انسانی باشند و در جهانی روایی و با لحنی شاعرانه، زنده و جاری حق رویای پرواز داشته باشند. همین موضوع در فهم عمیقی از درام موسیقایی و بافت ارکسترال نیز جریان دارد. در لحظات رنج و سرگشتگی موسیقی حزن سنگین و اندوه غریب این بچهها را نمایان میکند و درست در همان لحظهای که گمان میکنی بغض گلویت را خفه خواهد کرد، هارمونی موسیقی اوج میگیرد؛ تمپو تغییر میکند، رنگ سازها روشن میشود و تمهای روشن و امید بخش جایگزین میشوند. موسیقی پوریا خادم به تماشاگر نمیگوید گریه کنید بلکه به او میگوید: ببین این رنج چقدر عمیق است! این بالها چقدر برای رسیدن به آرزوهایشان بیتاباند.
پارسایی درباره همکاری با پوریا خادم در حوزه موسیقی توضیح داد: پوریا خادم درک بسیار دقیقی از موسیقی صحنهای و روایتگری دارد. موسیقی در موزیکال آرزوهای کوچک یک موسیقی پیشبرنده و بخشی از کنش درام است که در لحظات بحرانی به جای پرگویی کلام، روایت احساسی را کامل میکند. از طرفی تمرین مداوم و کار با بچه ها و حنجرههایی که اغلب تعلیم ندیده بودند سخت بود اما صدای ارتعاش معصومانه و احساسی کاملاً بکر و دستنخورده داشتند که بسیار الهامبخش بود.
این کارگردان درباره طراحی صحنه و جهانی که برای کودکان ترسیم کرده است،گفت: طراحی صحنه امیرحسین دوانی فضایی چندلایه، چندسطحی و استعاری است از یک پرورشگاه و رویاهای کودکان بی سرپرست که با تخیل تماشاگر، صحنههای نمایشی را میسازند. ایدهی طراحی دکور یک پرورشگاه قدیمی با الهام از اسباببازیهای لگو یک رویکرد دراماتیک، استعاری و تاثیر گذار در طراحی صحنه است. این کانسپت تقابل درخشانی میان جهان واقعی و تلخِ پرورشگاه و فضای منعطف و سرشار از امید کودکان ایجاد میکند. لگو در حالت عادی نماد بازی، رنگهای زنده، ساختن و آزادی خیال است؛ اما وقتی در ابعاد بزرگ برای ساخت یک پرورشگاه قدیمی استفاده میشود، تبدیل به مفاهیمی چند منظوره میشود. این پارادوکس نشان میدهد که چطور دنیای کودکانه را درون خودش محبوس کرده است. لگو قابلیت چیدمان مجدد دارد. بچهها در ذهن و بازی خود میتوانند این ساختار تلخ را از هم جدا کنند و از قطعات آن آرزوهای خیالی خود را بسازند. پویایی دکور در طول نمایش کارکرد دراماتیک دارد. قطعات بزرگ دکور با حرکت دست بازیگران یا سازههای چرخدار جابهجا میشوند و این جهان نمایش است.آغاز ساختن سرنوشت به دست خود بچهها.
او درباره کارکرد طراحیهای هنری در فضای رویاپردازانه این اثر نیز گفت: نور در این نمایش زبان است. کنتراستهای شدید، سایههای کشیده و رنگهای سرد برای تداعی دنیای بیرحم و تنالیته نور گرم، ملایم و متمرکز برای صحنههای امید بخش. نور مثل چشم کارگردان مخاطب را هدایت میکند که قصههای تلخ و شیرین این بچهها دیده شوند.
در هماهنگی با طراحان هنری مثل جلوههای ویژه بصری با طراحی مهدی مقدم و لباس با طراحی سر کار خانم منصوره یزدان جو و البته گریم سارا اسکندری دقیقاً همین دوگانگی را روی صحنه حفظ کردم. نمایش احترام به حقیقتِ دردهای جامعه و حق زیستنِ این فرشتههای کوچک زمینی. عنوان نمایش یک کنایه است؛ آرزوهای کوچک برای بچههای بیسرپناه داستان ما، در واقع آرزوهای بزرگی هستند که دسترسی به آنها دشوار است.
پیوند زدن کانسپت لگو به طراحی لباس و ترکیب رنگها، امتداد طبیعی همان رویکرد دو گانه است و هویت بصری اثر را یکپارچه و نمادین میکند. در طراحی لباس برای این نمایش، لِگو صرفاً یک تنپوش فانتزی نیست؛ بلکه ابزاری برای نشان دادن شکاف اجتماعی و سختی محیط پرورشگاه در برابر تخیل کودکانه است. لباس بچههای پرورشگاه یادآور قالب آدمکهای لِگو هستند. تکهدوزیهایی روی لباس ها انگار که قابلیت کندهشدن و جابهجایی با تکهی دیگر دارند. تکههای رنگی کوچک یا تکهدوزیهایی که نشاندهندهی فردیت پنهان آنهاست. پالت رنگ غالب و معناشناسی لباس ها بر پایهی چهار رنگ بنیادین لِگو (قرمز، آبی، زرد و سبز) انتخاب شدهاند تا حس دراماتیک و بافت بصری محیط پرورشگاه شبیه سازی الگویی خاص را نشان دهد. این ویژگی باعث میشود تماشاگر متوجه شود این لباسها نسلبهنسل بین کودکان بیسرپرست چرخیده و یادگار سالها روزمرگیِ تکراری است. در واقع همپوشانی لباس با دکور به نحوی با فرورفتگیها و برآمدگیهای دیوار لِگویی همپوشانی پیدا میکند که انگار بخشی مفقود شده از خود دیوار پرورشگاه است؛ تمثیلی از بلعیده شدن روح کودک در در دیوار پرورشگاه و محرومیت اجتماعی آن.
طراحی حرکت نیز در این نمایش یعنی حرکت بر بستر ریتم و ضربآهنگ دراماتیک یکی از ارکان کلیدی و پیشبرنده درام است که جهان نمایشی پرتحرک و زندهای را خلق کرده است به گونهای که دقیقاً در خدمت روایت قصه، بیان حال و هوای درونی بچههای پرورشگاه و پیشبرد لحن اثر باشند به ویژه هماهنگی دقیق میان بازیگران، کودکان و گروه حرکت. طراحی حرکت در آرزوهای کوچک بازتابدهندهی تقابل روح معصوم و آزاد کودکان با سیستم سخت و سنگیِ پیرامونشان است؛ حرکات گاهی به شکل مکانیکی و رباتیک و گاهی به شکلی عاطفی و انسانی بر روی صحنه جاری میشوند که به عمق مفهوم اجتماعی نمایش یاری رسانده است.
غزل شاکری گزینهای بینظیر بود / سیامک صفری بازگشتی ستودنی داشت
پارسایی در بخش دیگری از این گفتوگو درباره اینکه چرا سراغ چهرههایی مثل غزل شاکری و سیامک صفری رفته است، نیز گفت: اساسا تئاتر موزیکال نیازمند بازیگرانی است که هم از عهدهی خوانش و ریتم بر بیایند و هم ریشههای دراماتیک متن را عمیقاً درک کنند. سر کار خانم غزل شاکری در نقش «خانوم» با لحن آرام، اصالت و لطافتِ توأم با اقتدارِ مادرانهاش، گزینهای بینظیر برای این نقش بود تا میان دنیای سخت بیرون و معصومیت بچهها پل بزند. سیامک صفری پس از چند سال دوری از صحنه و حضور بازیگری با تکنیک و قدرت بیان به لایههای خاکستری قصه در نقش « بابا » بازگشتی بسیار ستودنی است و البته دو بازیگر دیگر رایان سرلک و سایه پارسایی که نقش های کلیدی و موثری دارند.
او درباره سهم بازیگران کودک و نوجوان در این پروژه،خاطرنشان کرد: قلب تپندهی این نمایش، همین کودکان و نوجوانان مستعد هستند. این بچهها ماهها تمرینهای فشردهی بدن، بیان، همخوانی و ریتم را زیر نظر طراح حرکت و تیم کارگردانی پشت سر گذاشتهاند تا بتوانند روی صحنهی بزرگ تالار وحدت، پابهپای بازیگران حرفهای نقش آفرینی کنند. آنها فقط نقش بازی نمیکنند؛ خودِ حقیقتِ جاری در داستاناند.
این یک اتفاق تصادفی یا صرفا یک ترفند تبلیغاتی نیست
کارکردان «آرزوهای کوچک» درباره یکی از حاشیههای این اجرا که حضور چهرههای شاخص در پایان هر اجرا بود و ایده شکلگیری آن نیز گفت: این یک اتفاق تصادفی یا صرفاً یک ترفند تبلیغاتی نیست؛ این یک پیمان جمعی است. وقتی ایده حمایت از کودکان بیسرپرست و بدسرپرست مطرح شد، میدانستیم که کارِ یک گروه یا یک سالن بهتنهایی نیست. تئاتر زمانی قدرت واقعیاش را نشان میدهد که تبدیل به یک جنبش اجتماعی شود. از همان ابتدا به این فکر کردیم که هر شب، تالار وحدت میزبان اهالی هنر باشد که صدای این کودکان را بلندتر فریاد بزنند. هر شب که یکی از این عزیزان به جمع ما اضافه میشود، انرژی سالن دگرگون میشود. هوتن شکیبا در شب نخست اجرا با انرژی بینظیرش فضای سالن را پر از شور زندگی کرد. بهرام رادان رویکرد متفاوتی از همبستگی را به نمایش گذاشت. نازنین بیاتی و بهنوش طباطبایی با احساسات عمیقشان در کنار بچهها قرار گرفتند. ژاله صامتی روی استیج آمد و لحظاتی ناب پر از اشک و مهر ساخت. سایر عزیزان مثل مهران غفوریان، امیر رضا دلاوری، سینا مهراد و رویا میر علمی از نور و امید و از مشارکت مردم مهربان برای دستگیری از طبقات فرو دست گفتند و علی زند وکیلی که ما را با صدای دلنشین اش دلگرم این رویداد نیکو کاری کرد. این عزیزان حضور داشتند تا بگویند کودکان محروم از پدر و مادر یا بد سرپرست فرزندانِ همهی ما هستند. آنها وقتی در پایان نمایش کنار بچهها میایستند، ترانه میخوانند و دست در دست آنها با تماشاگران خداحافظی میکنند، در واقع سفیران واقعیِ این حرکتِ خیرخواهانه میشوند. این حضورها نشان میدهد که هنرِ متعهد هنوز زنده است و اهالی فرهنگ پای دردِ جامعهی خود میایستند. موزیکال « آرزوهای کوچک » در حال حاضر یک بازگشت به وجدان و مسئولیت اجتماعی تئاتراست. یک تریبون موثر برای بازآفرینی امید و حمایت عملی از فرداهای کودکان بیسرپناه.
حسین پارسایی در پاسخ به اینکه نمایش «آرزوهای کوچک» در کنار دیگر آثارش به عنوان کارگردان چه جایگاهی برایش دارد؟ گفت: این نمایش برای من یک اثر نمایشیِ معمولی نیست؛ یک قرار همدلی میان ما، تماشاگران و کودکانی است که حق دارند به فردای خود لبخند بزنند. «آرزوهای کوچک» ثابت میکند تئاتر میتواند هم هنر باشد، هم سرگرمی، و هم دستِ یاریِ جامعه در سخت ترین روزها. امیدوارم.



